آخرین یکشنبه ی سال
امروز تو را در خیالی دور دیدم با پیراهنی آبی
دوستان من! دوستان من! دشمنی تان چه دوستانه بود... (زنده یاد شیون فومنی)
آسوده تر از اقتصاد سنگ چون زخم ناخن سائیده ای کافر می شوم به حذف اندیشه از تهاجم برگ ها به لای لای باد وقتی که سقوط صداقت کبوتران باران ندیده را خدشه دار می کند. زیر زمستان یک اندوه دنبال پاییز چشمهای کسی می گردم بی نشانه ام من!
من قاتلم ، هق هق کاغذ بهانه بود این دست ها که تو را ، بی قلم سرود... من ، گفته بودم ، از سرشب، ریز ریز این اشکها که می چکد، از دلم نبود خط می زنم "تو" را...سه نقطه، کمی تمام این واژه ها و جمله ی آخر... چه تلخ بود زنجیر می شود این لحظه ها به دل پابست عشق باطل من، واژه ای حسود دستم، به خون تو آلوده می شود وبعد... یک عشق باطل و من...می روی، چه زود!!!! پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم وگرنه می شکنیم بالهای دوستی مان را...(مارگوت بیکل)
من چون تو شاعر نیستم، ودامانم از واژه ها خالیست، تنها حرفهای دلم را می نویسم، آذین نمی بندم جمله ها را، ساده اگر می نویسم اما گوش کن آخر این حرفها برای توست، که نمی شنوی.... **** همه چیز از قضاوتی تلخ آغاز میشود، ارزیابی خودخواهانه! ارزیابی بی نشانه، بی درک ... ارزیابی ناشیانه! ارزیابی خودخواهانه تو، قادر است مرا به زیر کشد، حرمت شکند، بشکند، نادیده بگیرد ... نادیده بگیرد گستره ی بودنمان را... خدشه دارمان کند. ارزیابی خودخواهانه ی تو قادر است تورا از من – من را از تو- دریغ کند،خسته ام کند، ناامیدم کند از اعتماد خالصانه ات، کافرم کند به بودنهام، بودنهات! کافرم کند به واژه واژه ی دربدری مان...به ساعت سردئ دلتنگی !قادر است آری تا همه چیز را به زیر کشد و سلب کند از ما باور دوستی مان را... ارزیابی ... ارزیابی خودخواهانه، ناشیانه... آسوده ام، خدا بین ماقضاوت خواهد کرد... **** برای ماندنت ، ماندنم ، التماس نکردم - نمی کنم- که برای تکرار آماده نیستم، می روم، و تو می توانی تمام حق را به خودت بدهی، می توانی برای همیشه از هاله ی بودنهایمان دور شوی، و نادیده بگیری تمام روزهایی که گذشت را... من نیز می کوشم تا دیگر بار، قامت راست کنم! بررنج پیراهنم دست کشیده باشد شبی و رفته باشد اما همیشه از یک نقطه ی محال شروع به وزیدن می کند.... و همیشه از یک لحظه ی نامعلوم... وگاهی چون فرورفتن سر سوزن در انگشتان سه ماهه گی کودکی... که اینها همه آغاز خوابی بلند بود
به سرم زده بود برگردم ؛ حوالی دنج همان ساعت غمگین ، که خورشید از پس یک آبی نا آرام آغازید و کودکی در جاده به اضطراب کفشهایش پیوست و ...براسارت کوچه خندید! به سرم زده بود برگردم. آندم که باد می آمد و سپیده دمان ، صدای خش خش برگها اشک سنگ ها را پارو کرد و نم نم باران ، آشفته بر روان خیابان لغزید ... به سرم زده بود برگردم... که تو ناگهان از میان دردناک ترین برگ تقویم چکیدی بر تشنگی ایام.ومن چند ساله شدم ، حوالی دنج چهارخانه های پیراهنت ، سبز شدم ، تنپوش آبی ات را ...و از اشتباه کوچه و خیابان به بن بستی برخوردم که در آن زنی به پیوست عشق ضمیمه می کرد روحش را...و تو آغاز شدی – بی مقدمه – و من ناشیانه از تبلور دردی نا آشنا در بی صداترین خاطره ی ذهنم، محو شدم به نام آبی پیراهنت... و ناگهان ترسی جاودانه در من پانهاد !!! آه ترسی که التماس کبود چشمانم را برای اقرار گناه آلود واژه ای نا توان، نادیده می گرفت... و من که توان باریدنم تاب می شد و سیلی دمادم که می بردم به نبض حادثه... تا تن دهم به فرصت جاودان عشق ، تانیایش دستان کسی را جشن بگیرم که از من نبود ، گرچه در من می زیست به رسم سالیان دراز... تا کودکانه از پرداخت این خیال نا آرام به اعتراف جرمی ساده تن دهم و عشق ، این بلای عصیانگر را، به ترکش این عادت پیر ، رام کنم و آنچه در چشمانم جا نمی شود را تنها در واژه ای ساده بچکانم ، تا بارورت کند، لبریزم کند از عصاره ی درد، و از آسمان و زمین ، تنها به گفتن جمله ای مخفیانه در گوش این فاصله ی مست ، قانع شوم و دم نزنم از آفتابی که هرگز یخ این روزها را آب نکرد، یاری ام نکرد... تا آنکه شبی از پس یک آبی نا آرام ، درست آن دم که از حادثه لبریزم، به سرت بزند بروی و من ، کنج این خلوت تشنه به چهارخانه های آبی پیراهنت وصله شوم و روحم را که چون حقیقتی مایوس در دستان نیکبخت زندگی به خوابی ابدی می رود، ترجمه کنم به زبان سلیس مرگ .... که تو تازیانه شوی بر پیشانی تب دارم، که من از نوازش در به در صبح آرام گیرم و خرسند باشم از اینکه هرگز کسی را نیازرده ام ... که من مفهوم عمیق درد شوم و تو بارانی که سیل می شود آوار راه های نرفته را در من... که من از بلوغ تو به بن بست برخورم و آزرده از هجوم این حکایت دلگیر ، به نبض منجمد شعر پناه برم ...که شعر از همه عاشقتر بود!!! اکنون، حوالی دنج همین کوچه ی بن بست، دردی مچاله در چشمانم غریبی می کند ، دردی ، که نه روی باریدن داردو دریغا ! نه جایی برای آنکه صبوری کند و... اکنون ، هرسپیده دمان، صبحی در بیراهه های همان کوچه به بن بست می خورد و هرشامگامان ، از فراز همان دیوار معصوم که پای ثانیه ها آوار شد ، ماه سر می کشد و چشمان ستاره ها را ، بر عبور هراسان زنی که به بن بست بر می خورد ، روشن می کند تا زمان ، بر مدار استوار خویش ، نقش زندگی را آوار کند بر بی هراسی درد... شگفتا! در سرزمینی که اشک مجال باریدن نمی یابد، باید که درد را چون جامه ای بر تن کرد.... These days Feel like the last days of autumn It will snow soon And we shall never see each other again
پنجره در تاریکی فرو می رود، و ماه برفراز ساختمانها می غلتد. با اندوهی ، به رنگ سرد غروبی ، که می بازد به شرم آسمان، خورشید را.... لب بر لب تشنه ام بگذار.که روز، از گیجگاه شبی خسته می رسد. شبی سنگین از وهم کبوتری زخمی! کسی در رنج این روزها می میرد، من.... من ! تشنه ام به گلوی گر گرفته ی پیراهنی اسیر ! اینجا اما ، تنگ همین تکرارهای ناشناس غریب ، از سبک گیج این خنده ها ، به ستوه آمده ام .بی صبر از این حوادث منفور، من تشنه ام ، به صبوری این سنگ های بی نیاز! این سنگ ها ی شکاف خورده در بطن دیوار! من سخت از گذشته ی بیمار این روزها رنجورم! من خیس می شوم از شب و دشنه های روز و از پی این تشنگی است که سرد می وزد نفس و می رسم به چشمهای پیر مرگ ! به خستگی ام زخم می زند زمین و از زمانه ی دیر پای مست ، می رسم به حکم طناب و نمی رسد به زمین پای من ولی ... شکست! حکم قطعی این دار سخت و تنم در حلاوت کبود شمع ها ...مصلوب حکم قطعی این دقایق بی شمار... راهی اگر بود باز می گشتم به فصلهای بی شناسه ی کمرنگ ... حالا ولی س ق و ط
وزید از ارتفاع ساقه های باران ندیده ی دلتنگ بر مزار مرده گان چند ساله تا رعشه ی اشکهای مرا در سرزمینی دور سکان دهد ! آنجا که اشتباه آخرین هجای رام رستگاری بر حضور مخدش گورها تصویر گیج شاعرانه ی مرگی در انجماد فصلها را رقم می زد! من در آرزوی باد بر شادمانی اندکی تقسیم می شوم به سان کودکی در خواب! این شعر، تقدیم به صبوریهای نجیب کسی ، که شبی از شبهای خیسم را، تا نجابت صبح ، همراهی کرد؛ برای خاطر دوستی عزیز، که اگرچه گاه رنجاندمش، نامش، عزیز ترین قشنگی هاست! برای خاطر مرضیه توسلی عزیز!
زخمی ترین تکرار صبحم، در نگاهت افتاده بر تصویر چشمم ، آفتابت صبحم کن ای فردای روشن ، خسته ام من در گیر ودار لحظه ها پابسته ام من من خیسم از شب گریه های پرتلاطم از ضجه های بی دریغم ، مبهم و گم برخیز واز تکرار شبها خالی ام کن من ناگزیرم ،تا خدا ، همراهی ام کن من زخم شب را دیده ام ، اکنون سیاهم من ریشه ای زخمی کنار رود خوابم من را بگیر از من نگو ، تقصیر دارم از دیگران ترسیده ام، از خود فرارم ترسیده ام از رنگ خود، از بی کسی هام از این شب تا ریک و از دلواپسی هام صبحم کن ای فردای روشن ، خسته ام من در گیر ودار لحظه ها پابسته ام من جنایت از همین علفزارشروع شد "وما علفهای تشنه را سربریدیم!" خیانت اولین چرخش باد برخلسه های گیاه از تجاوز کودکانه ی خاک بر عرق آبها آغازید -آنجا که فاصله ی آخرین انگشت مورچه تا برهنگی دشت علفزار خشک بود! و اینک زنی با داس بر زخمهای علف! وامروز هفت ساله می شود دردت در چشمهام
محرم، یکشنبه، جوشن صغیر،باران، 27، تشنگی، شیون می خواستم بپرسم با این واژه ها فعل مرگ را می شود "جشن" گرفت؟؟؟َ یک لحظه خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد!
این شعر تکراریه و قبلا یه بار گذاشتم-می دونم-اما مناسبتش امروزه! --------------------------------- دوشنبه رویای بی کلام گوش می کنم از لابلای دیوارها خار می وزد ... ایستاده ام به پای مرگ بی هیچ حرفی! سه شنبه زمین حرف نمی زند و من ترسهای مچاله ام را شعر کرده ام برای روز مبادا ..... چهار شنبه ایستگاه آخر ساعت کسی نمی گذرد و من به تمام این خیابان شک دارم! پنج شنبه با گلاب به جنگ آینه می روم و برای بازمانده هاش فاتحه می خوانم ارزانی درد... جمعه از همیشه سیاه تر بوی مزار می دهد انگشتهام کسی در پلکهایم بغض می کند! شنبه سرم به حرفهای کسی گرم نیست و برای تمام حرف ها ی ناگفته غافلگیرمی شوم. یکشنبه تمام تقویم خط خورده است مسیح درد دارد ومریم منم که دامنش به اشک تو آلوده شد! .... سرم به هیچ سنگی نخورده اما قضاوت سنگ!!!!
| Design By : Night Skin |

