تبليغاتX
آخرین یکشنبه ی سال




















آخرین یکشنبه ی سال

امروز تو را در خیالی دور دیدم با پیراهنی آبی

خاموشی!!

و شرم این فاصله ی کور

درست در ابهامی خونسرد

و صبور!!!

 

دوباره می آغازم

از نقطه ای نا مفهوم!

 


 

      من خودم بودم، خود ِ خودم. بزرگ بودم، آنقدر که شگفت زده می شدم از خودم. من شاعر بودم ، اگر چه مورد تائید هیچ کس نبودم ، اما خودم بودم. من زندگی می کردم ، با همه غمهام، غمهام را دوست داشتم ، با غمهام زندگی می کردم.آرام بودم ، توی خودم بودم، آبی بودم، ساده بودم ، من تنها بودم، کسی را نداشتم، اما شاد بودم، لحظه هایم مال خودم بود، واژه هام مال خودم بود، زخمهام مال خودم بود، زندگی ام مال خودم بود، روحم مال خودم بود، خدام ... خدام مال خودم بود! من مال خودم بودم ،روزهای خوبی داشتم ، اگرچه غمگین – گاهی حتی تلخ – اما نعمت بزرگی بود اینکه تلخی شان را حس می کردم و غمگین بودنشان را می نوشتم!!!

     من روحی داشتم به وسعت تمام واژه هام، من روحم را دوست داشتم، من عاشق واژه هام بودم، من خوب بودم، خوب! من حالم خوب بود در تنهایی هام...

     من قادر بودم حتی ، دیگران را پرواز دهم ، روحشان را به انها بگویم ، می توانستم آنها را به وجد بیاورم از شگفتی روح شان ، من انسان توانمندی بودم آری....

     دنیای قشنگی داشتم –اگرچه کوچک- وآنرا با چشمای خودم می دیدم.کارم به کار کسی نبود، بادیگران بودم اما دیگران نبودم ، خودم بودم! من خوب بودم ، خوب! من حالم خوب بود...

     با اینهمه گویا که لکه ی ننگ بودم، برای دیگرانی که از من نبودند اما چسبیده بودند به زندگی ام. من را برای خودم نمی خواستند، برای خودشان می خواستند. دیگرانی که با من بودند اما از من نبودند. دیگرانی که مرا ، روحم را ، واژه هام را ، دردهام را، نادیده می گرفتند.

     عد ه ای امدند، عده ای از تبار ِ نبودن آمدند ، چسبیدند ، وصله ام کردند به روحشان ، اسیرم کردند، پایبندم کردند، به چیزهایی که نبودم، نمی خواستم باشم، نمی توانستم باشم، مرا از غم هایم ، دردهایم ، لحظه هایم ، واژه هایم، تکیه گاهم حتی، جدا کردند. وصله ام کردند، وصله ی ناجورم کردند به نبض وحشیا نه ی زمین. من را آلودند به جرم مخفیانه ی آدم بودنم . روحم را زنجیر کردند در چشمهاشان، ومرا جوری دیدند که می خواستند، نه آنچنان که بودم، که می خواستم باشم. حتی واژه هام را، واژه هام را، میراث روزهای بودنم، گاهی حتی شعرهام را، شعرهایی که راوی دردهای من بود، به یغما بردند.

 

      وبعد رفتند. وبعد رفتند. وبعد وقتی که دیگر از من جز مترسکی نمانده بود ، رفتند. مرا رهایم کردند. مرا وقتی دیگر نمی دانستم چگونه باید به خودم برگردم رهایم کردند. متهمم کردند، مرا وقتی که درست آنچه که انان خواستند بودم، متهمم کردند به اینکه فریفتمشان و من آن چنان که آنان می پنداشتند نبودم!!!

 

((عده ای برای نابودی عده ای می آیند ، عده ای نابود می شوند ،عده ای تمام می شوند، عده ای هرگز فراموش نمی کنند!))

 

     حالا ولی دیگر حرفی نیست، خبری نیست، از دیگرانی که برای بودنشان، (( نبودنم)) آغاز شد، حالا دیگر رازی نیست، خیالی نیست، دردی نیست، رویایی نیست، عمی نیست، سایه ای حتی، از روزهای رفته نیست... و من برای جبران سنگینی این اندوه، اماده می شوم، اگرچه  شکسته شکسته ، اما برای شکستن نه، اماده نمی شوم.

    حالا همان همراهان روزهای دور، همان راویان سالهای بی سواد، می آیند، ریشخندم می کنند که نیستی، که دیگر نیستی...ومن حجم خالی  روحم را ، خودم را ، روی برگه های سفید دفتری جستجو می کنم ، که جای خالی اینهمه روزهای بی خیال ِ بی نشانه ی  ِ ساکت را، ضجه می زند:

                                    "که من

                                          زمستانم

                                                کزکرده گوشه اندوه سالهایی دور

                                                                                    و گم شده ام

                                                                                                در بیگاهی این لحظه ها! "

 


نتیجه گیری فلسفی

1-      هرکز به خاطر کسی ، خودت را، از آنچه که می خواهی باشی ، دریغ مکن.

2-      به هیچکس اجازه نده در مورد چگونه بودنت نظر بدهد ،سند بی اراده بودنت را امضا نکن.

3-      از همه مهمتر اینکه اگر احساس می کنی "تنهایی" پس "خوشبختی" . بنابراین مکوش تا این تنهایی را با وجود دیگران پر کنی، این حجم خالی همان گستره ی روح توست که به تو می گوید به اندازه ی حجم همین تنهایی می توانی بزرگ شوی ...نگذار دیگران سد اوج گرفتن روح توباشند. جلوی روحت را نگیر!

4-      در زندگی هیچ چیز بدترازاین نیست که نتوانی شاعر ، نقاش و یا موسیقی دان باشی.

5-      تنهایی، دلتنگی ، ودرد را باید قدر دانست و درک کرد. برای آنکه بزرگ شوی، برای آنکه انسان باشی!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 14:32 توسط مژگان جعفری| |

می گویند بنویس، هرچه به ذهنت می رسد، هی می گویم نمی رسد چیزی جز پرت و پلا، باز گیر می دهند که بنویس حیف است، می گویم کف گیرم به ته دیگ خورده است ، می گویند مگر می شود، سعی کن بنویسی!!!!

اینهم از نوشتن!

 توفیق اجباری !

 


 

در اینجا من به عنوان کسی که خیلی نتیجه گیر است(در حد یک روانپریش) قصد دارم نتیجه گیری ای کلی بر این بحث داشته باشم که فکر می کنم مخاطب زیادی هم داشته است؛ از اینرو انتظار می رود که تمام شش دانگ حواستان (برای افراد با آی کیو معمولی و در افراد نادان تر تا هفت دانگ هم کفاف نمی دهد ) بکار بگیرید تا خدای ناکرده "اشکال از گیرنده است " پیش نیاید.

خلاصه مطلب آنکه:

از انجا که امیال مختلفی از جمله زیبائی گرائی (منظورم همان لنگه کفشی ایست که یک سیندرلای معمولی را با یک شاهزاده مصنوعی و شاید هم رنگ زده با اموال سیاسی تبدیل می کند ) در نهاد چهارپایانی به نام انسانهای حیوان نما یا  بالعکس؛ ودیعه ای کور است که در این راستا بشر به عنوان یک نماینده مرموز باید این توانائی را داشته باشد که هدف گذاری متاسبی  داشته باشد چنانچه از یک چهارپای موزون بر می آید .مرا ببخشید که سخن گزیده می گویم و بیراهه را بر راه میانبر زده و تر چیح می دهم یک فرشته مطلق باشم تا کسی که از میان بردگان زمینی حقیقت تلخی را نشخوار می کند اما به عنوان کسی که در خور جایزه نوبل نیست می گویم" انسان از هر لحاظ یک نوزاد اجتماعی ایست که از فلسفه کفشهای مرموز فیدل کاسترو هیچ نمی داند" . و این پدیده ای نادر است که نه تنها در کشورهای آسیای شرقی که در سواحل در یای عمان نیز قابل بررسی ایست و آنجا درد انگیز تر خواهد شد که تاریخ تکرار می شود و....و در انزوای این مطلب نیز فاجعه ای به ضخامت اکالیپتوس (که در نوع خود بی نظیر است) رخ داده که انکار ناشدنی است و آن این است که انسانها به طور معمول خمیازه های کش داری هستند که انعطاف چندانی ندارند (!!!) از بیماریهایی از قبیل مالیخولیایی گرفته تا هپاتیت ب و ام اس و سایر دردهای مزمنی که در ناحیه کتف آشکار می شوند ....  اینها همه نشانگر این است که قابلمه های تفلون جوابگوی ذائقه مردانه" انسانهای منگوله دار" نیست و برای پیدایش جامعه ای مستقل از دروغهای شاخدار دانستن این مطلب که "نا برده رنج گنج میسر نمی شود" یک بیکاره محض است که ضرورتی به اندازه های داندانهای خمیر خورده یک تنبل پای زردآلو دارد(دقیقا نمی دانم این چه مفهومی دارد-تنبل پای زردآلو را می گویم- اما مادر برزرگم که یک فرد قدیمی و البته اصیل بختیاری است به کرات از آن استفاده می کند).

ناگفته نماند ریشه درختان زیتون در شرمندگی دامداران تاثیر به سزایی دارد و این موضوع باعث شده است تا رشد بی مقدمه انواع و اقسام درگیریها در سطح مجامع عمومی و غیر عمومی (از جمله اتوبوس ُ آینه یا...)امری مسلم است ؛ هرچند برای دردهای فلسفی همیشه شاهکارهای داستایوفسکی التیام پذیر بوده است...

با این وجود به طور کلی می توان گفت پردازش مستقیم داده های اطلاعاتی در یک پایگاه داده یک دیدگاه کاملا ایده الیسم است که حتی برادرمان عین الله جعفرنژاد قمی نیز تاکنون قادر به کشف زوایای آن نبوده اند. از این گذشته انسانی که در حال نزع است به سان داده ای انتزاعی می ماند که شبیه شاهتوتهای سمبولیک عصاره پودر آهن هضم می شود.

با این تفاسیر ؛ دیگر چه فرقی می کند که انسان نسل اولی یا دومی و حتی سومی به کدام سمت پیش می رود:

"من از اینجا خواهم رفت

و فرقی نمی کند

فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گمشدن نمی هراسد...."

همانطور که از شعر فوق بر می آید خواسته های ناخواسته انسانهایی که از ساختار داده ای بهره می برند باید بدانند که در اندیشه هایی که مکانیزم فیزیکی ندارند پی بردن به فاصله خالی بین دندانهای ماری کوری از بدعت گذاری در صنعت ماورا محسوب شده و برخورد های متافیزیکی میشود (در برخی موارد برخورد فیزیکی  هم جوابگوست) و این کاری بس دشوار خواهد بود چراکه آموخته های جنجالی ذهن (که عامل اصلی در تحریک ذائقه غیر انسانی به شمار رفته لذا بد آموزی دارد) سب تخریب و نابودی التزام سلسله بندی شده ی افکار و عقاید یست که به دلیل شرک و بت پرستی و عقاید باطل و خرافی ونیز رفتارهای زشت و غیر انسانی عربها دوره ی پیش از ظهور اسلام را "عصر جاهلیت " نامیده اند که این حادثه ناگوار وبد خیم باشیرینی چشمهای مست بازیگر سریال آخرین پیاده ی جهان رابطه ای تنگاتنگ دارد .

و در واقع این نامهای انسانهاست که افکار متلاشی شده آنها را می سازد که باز این بر می گردد به واقعه شام آخر و ماجرای 12 قبله و .... که از حوصله ی بحث خارج است. و در این میان درست وقتی که "انسانهای منگوله دار" با ذائقه ی وحشی فکر می کنند زمین گرد گرد است به توپهای بسکتبالی بر می خوریم که اگرچه خاصیت مغناطیسی ندارند اما با یک ریسمان نا مرئی به ساختمانهایی – که چندان دربرابر زلزله مقاوم نیستند – وصل شده اند و این دکتر علی شریعتی است که فریاد می زند تا تمام تاریخ بشنود "" پدر! مادر! ما متهممیم!!!!""

به هر حال مقاله ی ارائه شده حاصل افکار نمک خورده ی یک نوزاد نیمه مصنوعی با موهای اطلسی و نگاهی پر از برفهای زمستانی است که باورش این است که اگر حرف نزند دچار افسردگی حاد شده به طوری که احساس می کند از سوراخ بینی سمت چپش راحت تر میتواند نفس بکشد ؛ که اگرچه بر مسائل شناختی شناخت چندانی ندارد اما مدل ساده ی یک حاکمیت مطلق است که در زمان ناصرالدین شاه قاجار به شغل شریف واکس زدن کفشهای بوروس خورده ی طلخک درباه شاه عباس مشغول بود و بابررسی شواهد حاکی , یک انسان نیمه هوشیار متمایل به برانگیختگی .........امیال متفاوتی دارد که با  زیبایی شناختی –که در ابتدای بحث به ان پرداخته شد-  رابطه تنگاتگی دارد.

 و در اخر باید بگویم تمام سخنان فوق با دلیل ومدرک و سند اذعان شده اند و علاقمندان می توانند برای کسب اطلاعات بیشتر به کتاب "بمب سبز" اثر مفقود شده ی شاندل ، مراجعه کنند.

با تقدیر و سپاس بیکران ازتمام کسانی که مرا یاد" شادکامان دره غره سو" انداختند....

 


تمام شد

گفتم که نخوانید

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:39 توسط مژگان جعفری| |

 

دوستان من!

دوستان من!

دشمنی تان چه دوستانه بود...

(زنده یاد شیون فومنی)

 


 

آسوده تر از اقتصاد سنگ

چون زخم ناخن سائیده ای

کافر می شوم

به حذف اندیشه از تهاجم برگ ها

به لای لای باد

 

وقتی که سقوط

صداقت کبوتران باران ندیده را

خدشه دار می کند.

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 21:58 توسط مژگان جعفری| |

زیر زمستان یک اندوه

دنبال پاییز چشمهای کسی می گردم

 

بی نشانه ام من!

 


 

 

من قاتلم ، هق هق کاغذ بهانه بود

این دست ها که تو را ، بی قلم سرود...

 

من ، گفته بودم ، از سرشب، ریز ریز

این اشکها که می چکد، از دلم نبود

 

خط می زنم "تو" را...سه نقطه، کمی تمام

این واژه ها و جمله ی آخر... چه تلخ بود

 

زنجیر می شود این لحظه ها به دل

پابست عشق باطل من، واژه ای حسود

 

دستم، به خون تو آلوده می شود وبعد...

یک عشق باطل و من...می روی، چه زود!!!!

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:42 توسط مژگان جعفری| |

پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم

وگرنه می شکنیم بالهای دوستی مان را...(مارگوت بیکل)

 



من چون تو شاعر نیستم، ودامانم از واژه ها خالیست، تنها حرفهای دلم را می نویسم، آذین نمی بندم جمله ها را، ساده اگر می نویسم

اما گوش کن

آخر این حرفها برای توست، که نمی شنوی....

 

 ****

 

همه چیز از قضاوتی تلخ آغاز میشود، ارزیابی خودخواهانه!

ارزیابی بی نشانه، بی درک ... ارزیابی ناشیانه!

 

ارزیابی خودخواهانه تو، قادر است مرا به زیر کشد، حرمت شکند، بشکند، نادیده بگیرد ... نادیده بگیرد گستره ی بودنمان را...

 خدشه دارمان کند.

ارزیابی خودخواهانه ی تو قادر است تورا از من – من را از تو- دریغ کند،خسته ام کند، ناامیدم کند از اعتماد خالصانه ات، کافرم کند به بودنهام، بودنهات!  کافرم کند به واژه واژه ی دربدری مان...به ساعت سردئ دلتنگی !قادر است آری تا همه چیز را به زیر کشد و سلب کند از ما باور دوستی مان را...

 

ارزیابی ... ارزیابی خودخواهانه، ناشیانه... آسوده ام، خدا بین ماقضاوت خواهد کرد...

      ****

 

برای ماندنت ، ماندنم ، التماس نکردم - نمی کنم- که برای تکرار آماده نیستم، می روم، و تو می توانی تمام حق را به خودت بدهی، می توانی برای همیشه از هاله ی بودنهایمان دور شوی، و نادیده بگیری تمام روزهایی که گذشت را... من نیز می کوشم تا دیگر بار، قامت راست کنم!

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:39 توسط مژگان جعفری| |

شاید امده باشد

بررنج پیراهنم دست کشیده باشد شبی و

رفته باشد

اما

همیشه از یک نقطه ی محال شروع به وزیدن می کند....

و همیشه از یک لحظه ی نامعلوم...

 وگاهی چون فرورفتن سر سوزن در انگشتان سه ماهه گی کودکی...

 

که اینها همه آغاز خوابی بلند بود

 

 


به سرم زده بود برگردم ؛ حوالی دنج همان ساعت غمگین ، که خورشید از پس یک آبی نا آرام آغازید و کودکی در جاده به اضطراب کفشهایش پیوست و ...براسارت کوچه خندید!

 

به سرم زده بود برگردم. آندم که باد می آمد و سپیده دمان ، صدای خش خش برگها اشک سنگ ها را پارو کرد و نم نم باران ، آشفته بر روان خیابان لغزید ...

به سرم زده بود برگردم...

 

که تو ناگهان از میان دردناک ترین برگ تقویم چکیدی بر تشنگی ایام.ومن چند ساله شدم ، حوالی دنج چهارخانه های پیراهنت ، سبز شدم ، تنپوش آبی ات را ...و از اشتباه کوچه و خیابان به بن بستی برخوردم که در آن زنی به پیوست عشق ضمیمه می کرد روحش را...و تو آغاز شدی – بی مقدمه – و من ناشیانه از تبلور دردی نا آشنا در بی صداترین خاطره ی ذهنم، محو شدم به نام آبی پیراهنت... و ناگهان ترسی جاودانه در من پانهاد !!!  آه ترسی که التماس کبود چشمانم را برای اقرار گناه آلود واژه ای نا توان، نادیده می گرفت...

و من که توان باریدنم تاب می شد و سیلی دمادم که می بردم به نبض حادثه... تا تن دهم به فرصت جاودان عشق ، تانیایش دستان کسی را جشن بگیرم که از من نبود ،  گرچه در من می زیست به رسم سالیان دراز... تا کودکانه از پرداخت این خیال نا آرام به اعتراف جرمی ساده تن دهم و عشق  ، این بلای عصیانگر را، به ترکش این عادت پیر ، رام کنم و آنچه در چشمانم جا نمی شود را تنها در واژه ای ساده بچکانم ، تا بارورت کند، لبریزم کند از عصاره ی درد، و از آسمان و زمین ، تنها به گفتن جمله ای مخفیانه در گوش این فاصله ی مست ، قانع شوم و دم نزنم از آفتابی که هرگز یخ این روزها را آب نکرد، یاری ام نکرد...

تا آنکه شبی از پس یک آبی نا آرام ، درست آن دم که از حادثه لبریزم، به سرت بزند بروی و من ، کنج این خلوت تشنه به چهارخانه های آبی پیراهنت وصله شوم و روحم را که چون حقیقتی مایوس در دستان نیکبخت زندگی به خوابی ابدی می رود، ترجمه کنم به زبان سلیس مرگ .... که تو تازیانه شوی بر پیشانی تب دارم، که من از نوازش در به در صبح آرام گیرم و خرسند باشم از اینکه هرگز کسی را نیازرده ام ...

که من مفهوم عمیق درد شوم و تو بارانی که سیل می شود آوار راه های نرفته را در من... که من از بلوغ تو به بن بست برخورم و آزرده  از هجوم این حکایت دلگیر ، به نبض منجمد شعر پناه برم ...که شعر از همه عاشقتر بود!!!

 

اکنون، حوالی دنج همین کوچه ی بن بست، دردی مچاله در چشمانم غریبی می کند ، دردی ، که نه روی باریدن داردو دریغا ! نه جایی برای آنکه صبوری کند و...

اکنون ، هرسپیده دمان، صبحی در بیراهه های همان کوچه به بن بست می خورد و هرشامگامان ، از فراز همان دیوار معصوم که پای ثانیه ها آوار شد ، ماه سر می کشد و چشمان ستاره ها را ، بر عبور هراسان زنی که به بن بست بر می خورد ، روشن می کند تا  زمان ، بر مدار استوار خویش ، نقش زندگی را آوار کند بر بی هراسی درد...

 

شگفتا!

در سرزمینی که اشک مجال باریدن نمی یابد، باید که درد را چون جامه ای بر تن کرد....

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:3 توسط مژگان جعفری| |

These days

Feel like the last days of autumn

It will snow soon

And we shall never see each other again


 

پنجره در تاریکی فرو می رود، و ماه برفراز ساختمانها می غلتد. با اندوهی ، به رنگ سرد غروبی ، که می بازد به شرم آسمان، خورشید را....

 

لب بر لب تشنه ام بگذار.که روز، از گیجگاه شبی خسته می رسد. شبی سنگین از وهم کبوتری زخمی! کسی در رنج این روزها می میرد، من.... من ! تشنه ام به گلوی گر گرفته ی پیراهنی اسیر ! اینجا اما ، تنگ همین تکرارهای ناشناس غریب ، از سبک گیج این خنده ها ، به ستوه آمده ام .بی صبر از این حوادث منفور، من تشنه ام ، به صبوری این سنگ های بی نیاز! این سنگ ها ی شکاف خورده در بطن دیوار! من سخت از گذشته ی بیمار این روزها رنجورم! من خیس می شوم از شب و دشنه های روز و از پی این تشنگی است که سرد می وزد نفس  و می رسم به چشمهای پیر مرگ !  

 

به خستگی ام زخم می زند زمین و از زمانه ی دیر پای مست ، می رسم به حکم طناب و نمی رسد به زمین پای من ولی ...

 

 

شکست! حکم قطعی این دار سخت و تنم در حلاوت کبود شمع ها ...مصلوب حکم قطعی این دقایق بی شمار...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:6 توسط مژگان جعفری| |

راهی اگر بود

باز می گشتم

به فصلهای بی شناسه ی کمرنگ

...

 

حالا ولی

 

 س

           ق

                   و

                           ط

 


 

وزید

از ارتفاع ساقه های باران ندیده ی دلتنگ

بر مزار مرده گان چند ساله

تا رعشه ی اشکهای مرا

در سرزمینی دور

سکان دهد !

 

آنجا که

اشتباه آخرین هجای رام رستگاری

بر حضور مخدش گورها

تصویر گیج شاعرانه ی مرگی

در انجماد فصلها را

رقم می زد!

 

من

در آرزوی باد

بر شادمانی اندکی

تقسیم می شوم

به سان کودکی 

                        در   خواب!

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:28 توسط مژگان جعفری| |

این شعر، تقدیم به صبوریهای نجیب کسی ، که شبی از شبهای خیسم را، تا نجابت صبح ، همراهی کرد؛ برای خاطر دوستی عزیز، که اگرچه گاه رنجاندمش، نامش، عزیز ترین قشنگی هاست!

برای خاطر مرضیه  توسلی عزیز!

 

 


زخمی ترین تکرار صبحم، در نگاهت

افتاده بر تصویر چشمم ، آفتابت

 

صبحم کن ای فردای روشن ، خسته ام من

در گیر ودار لحظه ها  پابسته ام من

 

من خیسم  از شب گریه های پرتلاطم

از ضجه های بی دریغم ، مبهم و گم

 

برخیز واز تکرار شبها خالی ام کن

من ناگزیرم ،تا خدا ، همراهی ام کن

 

من زخم شب را دیده ام ، اکنون سیاهم

من ریشه ای زخمی کنار رود خوابم

 

من را بگیر از من نگو ، تقصیر دارم

از دیگران ترسیده ام، از خود فرارم

 

ترسیده ام از رنگ خود، از بی کسی هام

از این شب تا ریک و از دلواپسی هام

 

صبحم کن ای فردای روشن ، خسته ام من

در گیر ودار لحظه ها  پابسته ام من

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 0:24 توسط مژگان جعفری| |

 

به کسی نگویید ، باران اگر آمد ، اوار می شوم! ، آرام می شود! ، تنم یخ می زند ، باز می گردم از این جاده های بن بست ، گفته بودم دیگر... گفته بودم!

جنایت

از همین علفزارشروع شد

 

"وما علفهای تشنه را سربریدیم!"

 

خیانت اولین چرخش باد

برخلسه های گیاه

از تجاوز کودکانه ی خاک

بر عرق آبها آغازید

-آنجا

که فاصله ی آخرین انگشت مورچه

تا برهنگی دشت

علفزار خشک بود!

 

 

و اینک

زنی با داس

بر زخمهای علف!

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:19 توسط مژگان جعفری| |


Design By : Night Skin